دلم را کرده ام در خاک ، تدفین… فنا را می کنم با مرگ ، تمرین…

یادتونه یه پست گذاشتم برای تبریک روز پرستار؟؟؟

فردای روزی که پست گذاشتم زنگیدم به داداشی که تبریک بگم...

بیمارستان ها دارای یک جفت مادر و پدر هستند...

که مادرش سوپر بایزر و رتبه و درجه داره...

اما باباش آشپزه و برای همه غذا های خوشمزه میپزه...

بابای بیمارستان برادر ما(آقای لطفی)مثل اینکه دستپختش عالیه و همیشه غذا ها عالی میپزه...

مثل سیب زمینی سرخ کرده...

ناگت...

میگو سوخاری...

قارچ سوخاری...

و....

خلاصه...

اون روز که زنگیدم...

جواب نداد و در عوض پی ام داد گفت آماده باش الان تصویری میگیرم...

فک کنم نت مفت همیشه در اختیار داره://

خلاصه منم شالمو پوشیدم و منتظر تا بزنگه...

10 دقیقه گذشت و زنگید...

برداشتم و تماس برقرار شد...

+یا خدا چقد شلوغه...

×سلوم

+سلوم عجیجم

×خوبی؟؟

+مخسی تو خوبی؟؟

×خب کارتو بگو؟؟

+چه خبره اونجا؟؟

×هیچی؛بیکاریم همه بعد بابا لطفی سیب زمینی سرخ کرده و مامان فدایی کیک پخته آورده داریم جشن میگیریم...

+پس خوب موقعی زنگیدم...

×حالاا

+میزاری رو آیفون؟؟

×چیکار داری؟؟

+میخوام تبریک بگم...

×باشه؛آقایون،خانما یه لحظه لطفا...

همه:|

+سلام...

÷سلاااااام

+خواستم از همینجا بهتون روز پرستار رو تبریک بگم...

÷ممنووووون...

+وظیفه بود دوستان...

+مراقب داداشم باشین...

×خب امر دیگر...

+حرفی نیست شاد باشین...

یوسف برش دار از روی آیفون...

×باش...

خب میگفتی...

+هیچی دیگه تو اول بگو شام چی دارین که همه با سر رفتن توی ظرف؟؟

×سیب زمینی سرخ کرده به پیشنهاد من...

+کوفتت بشه...

×میخوای ظرفشو ببینی؟؟؟

بیا...

+T__T

+منم میخوااااام...

(یه کاسه بزرگ بود که توش پر از سیب زمینی بود)

×خب دیگه چه خبر...

+سلومتی زنگیدم که بگم روزتون مبارک://

×دستت درد نکنه خواهر گلم...

+خواهش برادر عزیزم...

×کاری نداری اینا سیب زمینی هاشون تموم شده الان میان سراغ من؟؟

+نه برو به سلامت...

خدافظ 

×خدافظ...

چند روز بعد دوباره اون زنگید که با مامانم بحرفه ولی مامانم دستش گیر بود با من حرفید...

+سلام...

×سلام فضول خان...

+چطور؟؟

×من زنگ زدم گوشی مامان که تو جواب ندی://

+میخوای قطعش کنم؟؟

×نه نه بزار لاقل خبرارو از تو بگیرم..

+چه خبری؟؟

×شنیدم برای جواد رفتن خواستگاری...

+که چی؟؟

×میخوام بدونم عقد افتادیم یا نه؟؟

+نه نیافتادیم...

×آهههه به این زندگی...

+خب چه خبر؟؟

÷یووووسف هنوز با تلفن داری حرف میزنی؟؟

(با صدای نازک و زنانه خوانده شود)

×نه دارم مهرمو درست میکنم...

+این کی بود؟؟

+چشمم روشن...میگفتی خودم جلو میرفتم...

+الان به مامان میگم...

×بروو بگو...

×مامانم بود...

+کی؟؟

×مامان جدیدم...

+جمع کن خودتو یوسف...

×مامان بیا با سپیده بحرف...

÷الووو سلام...

+سلام

÷شما؟؟

+ببخشید من شما رو نمیشناسم که بخوام خودمو معرفی کنم..

÷من مامان فدایی هستم.. سوپر بایزر بیمارستان...

+آهااا خوش بختم...

+من لعیا هستم خواهر رزیدنتتون..

÷یوسف خدا بگم چیکارت کنه من عکر کردم کیه حالا...

+خیلی خوشحال شدم باحاتون صحبت کردم میشه گوشی رو بدید به برادرم؟؟

÷بله حتما..روز خوش

+خیلی ممنون...همچنین شما

×الو

+کوفته...

+ببینم سپیده کی بود؟؟

×حالا یکی...

+باوووشه میبینم تنها تنها کاراتو میکنی...

×که چی؟؟

+فقط گفتم دلگیر نشی اگه یه موقع بهت محل نذاشتم...

×نذار مهمه مگه؟؟

+نه بابا از کی تا حالا خود کفا شدی؟تو که لباساتو من برات انتخاب میکنم...

×کار نداری؟؟

+خخخخ چی شد تا حق با من شد کاری نداری؟؟

×خله میخوام برم سر یه بیمار...

+به سلامتی

×خدافظ...

+خدافظ...

دوباره امشب زنگیدم بهش بگم برنامه هاشو جفت و جور کنه 10 اسفند میخوایم بریم تهران برای تولدش...

×الووو

+سلوم...

×کاری نداری؟؟

+بزار بحرفم بعد بگو...

×من خواااابم میاد مزاحم خانوم...

+خب بزار بحرفم..

×بگو کشتی منو تو...

+10 اسفند برنامه هات چیه؟؟

×هیچی جریمه شدم...

+چرااا؟

×رفته بودم مشهد برای کارام...

+خب؟؟

×هیچی دیگه...به سوپر بایزر گفتم میخوام برم اینم باورش نشده برام مرخصی رد نکرده...

+خب؟؟

×الان جریمه شدم دیگه نه عید نه قبل عید میتونم مرخصی بگیرم...

+اهههههه به این بیمارستانتون...

×خب حالا تو هم...

+اون باورش نشده به تو چه ربطی داره؟؟

×دیگه چه کنیم خواهر...

+باشه پس تو بیا..

×خلم میگم مرخصی نمیدن..

+اصن گوشیو بده مامان فدایی ببینم...

×تو خونم الان..

+بهش گفتی تولدت 10 اسفنده و ما میخوایم بیایم؟؟

×اوهوم..

+چی گفت؟؟

×گفت خودم برات تولد میگیرم...تو به جریمه هات برس...

+اییییییییییی

×عصبانی نشو...

+کار نداری؟؟؟(غر غر زیر لب)

×غر غر نکن دیگه...

+خب میخواستیم بیایم اونجا...

T__T

×گریه نکن جون من...

+نمیخواام

×بخند تا تلفن رو قطع کنم..

+:)))

×آفرین خواهر عزیزم...

+:///

×کاری نداری؟؟

+نچ...

×خدافظ عزیزم...

+خدافظ عجقم...

تلفن قطع شد و خونه،با صدای خوفناکی لرزید...

جیییییییییییییییییییغغغغغغ

مامانم:چی شد؟؟

+T__T

چرا گریه میکنی؟؟

+یوسف وقت آزاد نداره....

T__T

خب حالا فکر کردم چی شد...

بعد چند دقیقه...

اااااااااااااااا

ماماااان چی شد؟؟

-__- (بغض )

بیچاره پسرم...

خب حالا چیکار کنم...

+خب حالا مامان فکر کردم چی شده...

بعدم یهو دوتاییمون از روی حرفامون بلند بلند خندیدیم...

:))))


پ.ن:این چرا اینقدر دراز شد؟؟

پ.ن:ببخشید واقعا...

پ.ن:من چه خاکی بر سرم بریزم...

پ.ن:انگشتام میدرده..

پ.ناه به این گوشی ها که هی شارژشون در مواقع اضطراری تموم میشه...









پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.