۷۴ : قفل کنفرانس!

نمیدونم نیمه های شب، حولو حوشای همین ساعتا.چه رمزو جادویی هست که همیشه فکرایی که تو روز قفلشون باز نمیشه و نتیجه نمیده این موقع شکوفا میشن و تقی صدای باز شدن قفل بدون هیچ کلیدی به گوش میرسه.مثل اون هفته ی پیش که همین ساعتا ایده ی عکاسی اومدو کلی ذوق کرده بودم البته فرداش که عکاسی کردم فکر میکردم نشده اما همون درست بود.نمیدونم این خوب بشه یا نه خوب ارائه بتونم بدم یا نه.خوب بتونم بنویسم فکر کنم و حرف بزنم یا نه اما میخوام تلاش خودمو بکنم.اون یکی موضوع هارو که به استاد گفتم گفت اینجوری نباشه که یه موضوع انتخاب کنی حالا بری دنبال کتابو مرجعو اینا بخونی( من میخواستم این کارو کنم دقیقا :) ) گفتن این جوری انتخاب کن که ذهنت درگیرش شده باشه در موردش بدونی  مجبور نشی دنباالش بری بدون استرسو با تسلط بتونی توضیح بدی.درمورد تسلط و استرس خیلی مطمیین نیستم اما اینی که به ذهنم رسد درگیرش بودم و خوندمشم فقط باید  فکر کنم بتونم خوب بنویسم و تمرین کنم خوب  بگم.راستش از خدامه زودتر کنفرانسمو بدم تا دیگه فکرم درگیرش نباشه.اما نمیدونم بشه یا نه اون روز که گفتم اردیبهشت.اما بیخودی کش دادنم دلیل برخوب شدن کار نمیشه.کاش یکی بود کمکم میکرد و راهنماییم میکرد هیشکیم نییست:( . خب من فیلسوف نیستم که نوشتنم و حرفام بی نقص باشه.اصلا چجوری اول حرفو شروع میکنن؟

نمیخوام دیگه الان بش فکر کنم میخوام برم بقیه کتاب خاطره های پراکنده رو بخونم.اولاش برام جذاب تر بود اما مشتاقم تمومش کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.