۷۸ : مراقبه


شارل بودلر



اندوه من هوشیار باش و آرام گیر.

تو شب را می‌خواستی، فرا می‌رسد، ببین.

شهر در تاریکی فرو می‌رود

برای عده‌ایی آرامش‌، برای عده‌ایی هراس به همراه دارد.

آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی

زیر شلاقِ لذت این جلاد بی‌رحم

در مهمانی اسارت، افسوس می‌چیند

اندوه من، دستت را به من بده

دور از آن‌ها به این‌جا بیا

نگاه کن که سال‌های گذشته

زیر ایوان‌های آسمان

با جامه‌ای مندرس خمیده شده‌اند

افسوس، تبسم‌کنان از قعر آب پدیدار می‌شود

آفتابِ محتضر همچون کفنی کشیده شده تا شرق

زیر یک پل می‌آرامد

بشنو محبوب من بشنو لطافت شب را که قدم بر می‌دارد.


شارل بودلر

سپیده حشمدار



یه سری چیزا هست که به هیچکس نباید گفت حتی برای خودت چون تکرارش فقط خفه تر از قبلت میکنه چون دهن باز نمیکنی چون هیچکس نمیدونه.کاش میشد حرف زد کاش ... کاش کسی بود میتونستی چشاتو ببندیو فقط بگی از همه چی . از همه چیزایی که همیشه نگهشون داشتی اینقدر که به مرز خفگی رسیدی .کاش میشد حرف زد.یسری چبزارو حتی به محرم ترینا هم نمیشه گفت.اینقدر که غده میشه روز به روز بزرگ تر اما خالی نمیشه میمونه و هر روز لال ترت میکنه.کاش میشد حرف زد یسری چزارو حتی غیر مستقیمو نا مفهومم نمیشه به زبون اورد یا نوشت.کاش کسی بود جدا از همه چیز میشد بهش گفت.کاش شجاعته بود.کاش میشد مجبور نبود تا نقاب زد و هر  روز تظاهر کرد که همیشه همه چیز خوبه .متنفرم از همه چی ، از خودم ...

چرت نویس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.